تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
135
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
نرسيده باشد و ممكن است در لغت ، وصف مجازاً بر نفس الامريت معانى اطلاق شده باشد و ما از تخطئهء لغت مضايقه نداريم ، بلكه نقشهء حقيقت را جلوى خود گذارده و معانى را از عالم تلقى مىنماييم ؛ خواه در عالم لغت باشد يا نباشد و خواه در لغت تعبيرى ذكر شده باشد يا نشده باشد ، گويا در عالم هيچ مباحث مشتق مطرح نبوده و كسى حال مشتقات را تحقيق نكرده باشد . و ثانياً : ما قائليم كه الفاظ براى معانى عامه وضع شده است ، مثلًا علم انكشاف اشياء نزد عالم است و همچنين نور آن است كه ظاهر بنفسه باشد . چون اين اشعهء آفتاب ظاهر بنفسه است ، به آن نور مىگوييم . حال اگر فرض كنيم چيزى خود به خود ظاهر و نمايان باشد او حقيقةً نور خواهد بود و نور حقيقى اوست ؛ زيرا نور شمس هم به او ظاهر بوده و آفتاب هم شعاعى از اشعهء او مىباشد و آفتاب به جهت تعليليه ظاهر است ، بلكه كل اشياء از نور او هويداست و الّا تحت ظلمت عدم مختفى و محتجب و مستور بودند . شعاع وجودى كه از ذات حضرت حق تابش نموده اين اشياء را از پس پردهء مظلم عدم به نور وجود ظاهر نموده است و مَثَل آن - از باب تشبيه كامل به ناقص - مثل آفتاب است كه شعاع آن تابيده و صفحهء عالم را بالعرض نورانى نموده است و از نور آن موجودات ظاهر گشتهاند . البته چيزى كه مانند آفتاب به شعاع خود ظاهركنندهء اشياء است معناى ظهور بر او بيشتر صادق است با اينكه خود آفتاب وجوداً و نوراً و شعاعاً يك شعاعى از نور حقيقى است كه بر او تابيده و آفتاب به واسطهء او ظاهر گشته است ، مانند انسان بما انّه انسان كه با قطع نظر از وجود ، تحت ظلمت عدم مختفى بوده و به نور وجود ظاهر گرديده است . و آفتاب با اشراقش ذرهاى از شعاع وجود ظاهر است و آفتاب بوجوده ظاهر است نه بماهيته . بالجمله : ماهيات در پس پردهء ظلمت و تاريكى عدم مخفى بودهاند يك اشراق شعاع منبسط بر ماهيات و اعيان ثابته واقع گرديده ، به نور آن وجود همه ظاهر و منور گرديده است ، پس شمس و اشياء ديگر كه ظهور دارند ، ظهورشان از غير است و آن